As Long As
As long as there is a lower class, I am in it.
As long as there is a criminal element, I am of it.
As long as there is a soul in prison, I am not free.
Eugene Debs
As long as there is a lower class, I am in it.
As long as there is a criminal element, I am of it.
As long as there is a soul in prison, I am not free.
Eugene Debs
دیروز تلویزیون یه گزارش نشون می داد از اعتراض فعالان اسراییلی به طرح تندروهای مذهبی شون برای جدا کردن زنها و مردها توی اتوبوسهای بیت المقدس.
دقیقا عین ایران استدلال می کنند که نباید تماسی بین زن و مرد باشه. البته تندروها می گفتن این طرح آزمایشیه و فقط در مناطق مذهبی اجرا می شه.
خیلی از زنهای مسافر شاکی بودند و می گفتند وقتی پول بلیت می دند، می خواند هرجایی که دلشون می خواد، بشینند.
زیاد از شباهت این طرح بین اسراییل و ایران تعجب نکنید، چون اسراییل هم هر روز داره مذهبی تر و طالبانی تر می شه.
اون وقت هر نوع برخورد بین دو کشور خطرناکتر می شه.
مردم کره جنوبی از قتل سی و دو دانشجوی “ویرجینیا تک” بدست یه دیونه کره ای تبار احساس شرم می کنند، ولی آخه چرا؟ طرف فقط یه سوم عمرش، کره جنوبی بوده و بعد مهاجرت کرده آمریکا.
خوشبختانه یا بدبختانه، ما شرقی های جمع گرا بیشتر از غربی های فردگرا از قبیله، نژاد یا زادگاهمون هویت می گیریم.
البته هویت قبیله ای مزیت هم داره: وقتی رضازاده طلا می گیره، شادی ما ایرونی ها بیشتر از آمریکایی هاییه که پیراهن زرد “تور دو فرانس” رو تن آرمسترانگ می بینن. تنها ایراد اینه که موارد شرمساری و وجدان درد جمعی از لحظات غرورآفرین بیشتره.
این جمع گرایی واسه بقا و دفاع هم مفیده، ولی در عین حال می تونه سرپوش و عذری باشه واسه بی ارادگی و ناکامی فردی. من منتظر می مونم تو پرچمدار قبیله بشی و تو منتظر من می مونی.
خب اگه می خوایم، یا ناچاریم، قبیله گرا باشیم، چه بهتر که قبیله بزرگتری انتخاب کنیم و با همه آدمها هم سرنوشت بشیم. دیگه ما و اونا هم از بین می ره.
اشپیگل نوشته چینی ها بخاطر المپیک سخت تلاش می کنند تا تابلوهای انگلیسی شونو از هر نوع غلط املایی و دستوری پاک کنند، چون گاهی یه چیزهایی می نویسن که واسه یه انگلیسی زبان خنده داره.
یه سری عکس هم از بعضی شاهکارها زده.
یادم اومد سر ماجرای ملوانها باز برادرها به انگلیسی شعار نوشته بودند ولی غلط غلوط.
شاید وقتشه اونا هم انگلیسی شونو تقویت کنن یا حداقل هر چیزی رو اول توی “ورد” تایپ کنن تا آبروی کشور نره.
“پاسپورت سندی نیست که بگوید ما کیستیم، بلکه سندی است که نشان می دهد دیگران در مورد ما چه فکر می کنند.”
این بخشی از خاطرات و تفکرات اورهان پاموک، برنده نوبل ادبیات، توی شماره تازه مجله نیویورکر از اولین گذرنامه ایه که در کودکی می گیره تا همراه برادرش از استانبول به ژنو سفر کنند و پدر و مادرشونو ببینند.
من هم همیشه با خودم کلنجار می رم که وقتی مامورهای گمرک کشورهای دیگه پاس ایرونی منو می بینند، چی تو سرشون می گذره.
پاس من از این مدل قدیمی هاست، واسه همین، با معیارهای اروپایی، خیلی جعلی می زنه، ولی به خدا اصله، ولی مامورها حداقل پنج دقیقه زیر و روش می کنند و زیر اشعه می گیرند و چندبار عکسشو با قیافه من مقایسه می کنند.
وقتی توی صفهای طولانی بازرسی گذرنامه یا تقاضای ویزا می ایستم و می بینم دیگران کارشون سه سوته راه می افته، بهشون غبطه می خورم. آخه چرا من باید تاوان رفتار حکومت مو بدم؟
ایتالیایی ها به خبرنگار می گن جورنالیستا و افغانها، ژورنالیست، ولی کافیه دست طالبان گروگان باشی تا بدونی این دو تا چه فرقی دارند.
یه ماه پیش یه جورنالیستا با یه ژورنالیست به نام اجمل نقش بندی همراه راننده شون به چنگ طالبان می افتند. بیچاره راننده کم ارزش خیلی زود به قتل می رسه، ولی ایتالیایی ها به دولت حامد کرزای فشار می آرن تا خبرنگارشونو با پنج زندانی طالبان مبادله کنه.
بعد دولت کرزای می گه ما دیگه با طالبان معامله نمی کنیم و حالا طالبان می گه نقش بندی رو زودتر از ضرب الاجل کشته.
تکلیف طالبان که روشنه، اما من دولت کرزای و رومانو پرودی رو هم مقصر می دونم، چون یا نباید با گروگانگیر معامله کنی، یا وقتی معامله می کنی، باید همه رو آزاد کنی.
مطمئنم وجدان جورنالیستا از مرگ این ژورنالیست به درد اومده، ولی ما چرکهای جهان سومی کی می خوایم با این چشم زاغها برابر بشیم؟
توی این هفته سه خبر خوندم از بلندپروازی برادران عرب.
اول: دو شرکت کویتی سهامدار بزرگ خودرسازی آستون مارتین شدند که ماشین محبوب مامور دوصفرهفت، جیمز بانده.
دوم: قطر می خواد ده درصد سهام شرکت دفاعی ایی ای دی اس اروپا رو بخره که یه زمانی سهامدار ایرباس بود و سال پیش از فروش سلاح فقط دو میلیارد دلار سود برد.
سوم: شرکت نفتی هالیبرتون دفتر مرکزی شو از هوستون، پایتخت شرکتهای نفتی دنیا، می بره دوبی و از حالا عربها ذوق زده شدند.
من حتی اگه نژادپرست هم باشم، دیگه نمی تونم به این جماعت بگم سوسمارخور.
مجله بریتانیایی پراسپکت از صدتا آدم حسابی پرسیده اگه قرن بیستم، قرن چپ و راست بود، قرن بیست و یکم، قرن چیه؟
خیلی از جوابها خوندنیه.
اکثرا عقیده دارن دموکراسی اکثریتی کنونی خواه نخواه باید عوض شه و قطبیت حاکم بر سیاست جهان می تونه خیلی چیزها باشه: مذهبگرایی و سکولاریسم، جهانی و محلی، اکثریت و اقلیت، نامریی ها و مریی ها، قوی و ضعیف، افراطی و واقع بین و…
اگه دیدگاه ها مختلفه، عوضش اکثر این آدمها قبول دارن آینده قاراش میشی انتظارمونو می کشه.
البته سیاستمدارها مثل احمدی نژاد و بوش نظر دیگه ای دارن.