
بعد از مسابقه یه سر رفتم مرکز لندن. حدود پونصد، شیشصد اسپانیایی که بعضی هاشون پرچم روی شونه داشتند و بعضی ها روی گونه، میدون پیکادلی رو قرق کرده بودند. (البته یه پرچم اسراییل هم اون وسط می رقصید که نفهیدم سر پیاز بود یا ته پیاز.)
اسپانیایی ها تا خود مجسمه بالا رفته بودند و یکصدا آواز می خوندند: کامپونیا، کامپونیا (قهرمان). رهگذرهای غیراسپانیایی هم از این جشن عکس می گرفتند. پیرمردی خوش فکر هم یه کارتون شیپور آورده بود و به جماعت خوشحال می فروخت.
از پیکادلی راهمو کج کردم به طرف میدون ترافالگار. در راه اسپانیایی ها از پنجره ماشینها، پرچم و لیوان آبجو درمی آوردند و بوق زنان می رفتند. حدود دو هزار نفرشون پشت سر مجسمه نلسون اسپانیایی ستیز، دور یه حوض حلقه زده بودند.
همون شور و شوق پیکادلی هم اونجا موج می زد، با این تفاوت که بعضی از دختر و پسرها پاچه ها رو بالا زده بودند و ساعت ده و نیم یه شب خنک تابستونی رفته بودند توی آب. چند نفری هم از فواره بی آب بالا رفته بودند. معلوم بود از قبل برنامه داشتند، چون جماعت اسپانیایی بی وقفه به ترافالگار سرازیر می شد.
یادم افتاد که ده سال پیش، توی یه همچین شبهایی، ماها هم ریخته بودیم توی خیابون و اولین و آخرین پیروزی تیم ایران در یه تورنمنت بزرگ فوتبال را جشن گرفتیم. همچنان به گذشته خوشیم.