بت شایسته

انصافا این جوردین اسپارکس، برنده تازه آمریکن آیدل، خیلی بااستعداده. تازه هفده سالشه. من که مطمئن بودم برنده می شه.

انصافا این جوردین اسپارکس، برنده تازه آمریکن آیدل، خیلی بااستعداده. تازه هفده سالشه. من که مطمئن بودم برنده می شه.
داستان فتح خرمشهر، یکی از مظلومترین حماسه های ماست، چون یا بین خاطرات تک رنگ بچگی مون گم شده یا لا به لای مشاجره پایان دادن یا ندادن به جنگ، تنها شده نقطه ای از تاریخ معاصر.
نگاه خودی و غیرخودی باعث شده تنها ملت دنیا باشیم که انقدر به قهرمانان به خاک افتاده اش بی تفاوته چون فکر می کنیم احترام به اونا، احترام به حکومته، چون فکر می کنیم اگه اونا زنده بودند، لابد الان بلای جون مردم می شدند.
شاید، ولی خب همه عوض می شیم، مهم اینه اونا لحظه ای که باید می ترسیدند، بخاطر دین و کشورشون نترسیدند، یا دستکم ترس شونو قائم کردند. من که نمی تونم!
بعضی از دوستان می گن عکس دخترک خونین و مالین (مطلب قبلی)، ساختگیه چون اثری از پلیس نیست و ما معترضها داریم اشک تمساح می ریزیم.
سوال: انگیزه ما به قول شما عکس سازها چی می تونه باشه؟
بنا به نظرسنجی پلیس، اکثر مردم از مبارزه با بی حجابی حمایت کردند. باور و گرایش سیاسی این گروه، به گفته مسئولان، کوبنده و خلل ناپذیره، پس ما نمی تونیم با اینجور عکسها اونا رو به جبهه خودمون بیاریم.
پس چه دلیلی داره که خودزنی کنیم؟ توان هیچ اقلیتی با خودزنی تقویت نمی شه، چون برای بقا باید از همه دارایی اش حفاظت کنه. برعکس این اکثریته که مدام برای اقلیت هزینه می تراشه و اسمشو می ذاره خودزنی.
از “خودزنی” نشریات امیرکبیر کی سود برد؟ مدیر مسئولهای به زندان افتاده یا اونایی که برای انتقام گرفتن از پلی تکنیک خوابشون نمی برد؟
عکس: سرزمین رویایی
اگه خود خدا نگفته بود دین زور زورکی نیست، معلوم نیست اینا می خواستن چه بلایی سر ملت بیارن؟
جودشون به جزایری می رسه و جورشون به یه دختر رهگذر. به قول سعدی، سنگها رو بستند و سگها رو رها کردند!
حتما این شیوه مهرورزانه دعوت به اعمال حسنه است. پس خواهرم، تبریک، مسلمان شدی!
این پرونده هاله اسفندیاری داره بالا می گیره. دستگیری و اتهاماتش حتی صدای نوام چامسکی رو هم درآورده.
اعتراض یه آدمی مثل چامسکی واسه حکومت ایران خوشایند نیست چون کیهان و رفقا همه مقالات ضد بوش استاد رو چاپ می کنن و نمی شه بعد از این همه سال چاپ توضیح المسائلش، یهو بگی اون هم آخوند منبر سیا بوده.
کنگره اسلامی آمریکا هم سایت “هاله را آزاد کنید” راه انداخته تا دولت نگه چرا فقط کنگره آمریکا یا صهیونیستها سنگ اسفندیاری رو به سینه می زنن.
کمیته آزادی آکادمیک انجمن مطالعات خاورمیانه هم نامه اعتراض آمیزی به احمدی نژاد نوشته و تهدید به بایکوت فرهنگی کرده. البته بعیده حکومت ایران اعتنا کنه، چون درصدر جدول ناقضان حقوق آکادمیک قرار داره.
رسول نجفی، جامعه شناس در ویرجینیا، استدلال می کنه که نیروهای امنیتی از مبادلات فرهنگی بین ایران و آمریکا و رفت و آمد آزاد ایرانیهای مقیم خارج کفری شده بودند و با گرفتن هاله اسفندیاری می خوان از بقیه زهرچشم بگیرن. نجفی به اسفندیاری لقب “زندانی فرهنگی” داده.
وب سایت چیه؟ من و شما که می دونیم، ولی اگه گفتین این سوال مشنگانه رو کی پرسیده؟
یه قاضی دادگاه مبارزه با جرایم اینترنتی در لندن!
روزنامه نوشته بود در جریان محاکمه سه مظنون جرایم تروریسم اینترنتی، قاضی پیتر اوپن شاو به کارشناسی که شهادت می داده، گفته: “مشکل اینجاست که من زبان شما را درک نمی کنم. من واقعا نمی دانم وب سایت چیست.”
بعد دادستان دستپاچه سعی می کنه به جناب قاضی پنجاه و نه ساله توضیح بده، ولی باز دوزاری اش نمی افته.
حالا ببینین این قاضی می خواد چه حکمی بده! البته سواد کامپیوتری همه قضات محترم بریتانیا پایین نیست.
دادستانی اعلام کرده یه “فهرست شرم آور” از قضاتی داره که با کامپیوتر سرکارشون به سایتهای پورنو سرک می کشیدند. فشار زیادی وارد شده تا این لیست فاش بشه.
(تصویر، قاضی اوپن شاو و همسر محترمه رو نشون می ده که هر دو، از قضات دیوان عالی هستند! به خدا!)
(این مطلبو به دعوت مهدی جامی، نویسنده سیبستان، درباره تاثیرگذارترین آدم زندگی ام نوشته ام. من هم شما رو دعوت می کنم به خوندن و نوشتن.)
شیش، هفت ساله بودم که اولین بار توی مغازه بابام دیدمش. اهل محل صداش می زدن عمو خلیل.
استوار بازنشسته بود ولی کارگری می کرد. ترک رضاییه (ارومیه) بود و چون از بچگی یتیم شده بود، نتونسته بود بره دنبال درس و مشق. هنوز لهجه غلیظی داشت، ولی دوست داشتنی بود.
عصرها که بعد از مدرسه می رفتم مغازه بابام، عمو خلیل گهگاه بهم سرمی زد و مرتب تشویقم می کرد که درس بخونم.
چرخ روزگار چرخید تا رسیدم دوم راهنمایی و درس انگلیسی شد کابوسم. یه روز عمو خلیل که متوجه درموندگی ام شده بود، دستمو گرفت برد موسسه شکوه (دروازه دولت) ولی از قضا کلاسها پر شده بود.
همون ورها گشتیم تا توی خیابون رامسر یه موسسه دیگه پیدا کردیم. اون هم پر شده بود. عمو خلیل کلی به خانوم منشی التماس کرد تا آخر اسم منو نوشت و از اون روز مسیر زندگی من عوض شد.
دوستی من با این پیرمرد تا پونزده سال دیگه ادامه پیدا کرد. توی این مدت همسرش فلج و زمین گیر شد و عمو خلیل هفتاد و اندی ساله با بردباری، برای چند سال اونو تروخشک می کرد و اصلا به سرای سالمندها نفرستاد. آخر سر عمو خلیل زودتر از زنش از دنیا رفت.
آدمهای تاثیرگذار حتما نباید فلسفه و ادبیات خونده باشن، می تونن مثل عمو خلیل بیسواد باشن. فقط باید احساس مسئولیت کنن. لازم هم نیست خودآگاهانه الگو باشن، کافیه به ارزشهای انسانی ایمان داشته باشن و عمل کنن، مثل عمو خلیل.
روحش شاد.