ژنرال در انتهای هزار توی اش
اعتراف می کنم تا حالا چند بار زیر علم ژنرال پینوشه سینه زده ام و باز اعتراف می کنم در مرگش رخت سیاه نپوشیدم. البته من ناخواسته “مزدور” این آدم غیب کن شده بودم.
با دبیر سرویسم (توی یکی از روزنامه های ایران) کرکری داشتم. طفلی از این چپی های گنگ خواب دیده است که خیال می کنند با نابودی سرمایه داری می تونند این دیر خراباتو بکنند بهشت، به شرطی که ما “راستی های جلبک و آمیب” بذاریم. همیشه خدا بهم سرکوفت می زد که رفقای آمریکایی ات این ننه فلانو به قدرت رسوندند.
در سراسر ماجرای کشدار رفع و ابقای مصونیت پیونشه، سرویس بین الملل ما، مثل یه میدون نمایش خروس جنگی ها، به آوردگاه خونخواه ایرانی گمشدگان شیلی و آجودان ژنرال تبدیل می شد.
هر وقتی می خواستیم خبری از رای دادگاه یا تظاهرات مخالفها بزنیم (فقط مخالفها، مگه چپ بزرگ می ذاشت صدای موافقهای پینوشه به گوش خوانندگان روزنامه برسه؟)، دبیرم گوشمو پر می کرد از توصیه و تهدید.
-ورپریده، حتما عکس تظاهرات بچه ها را کار کنی ها! نبینم عکس اون دیوث آدمکشو بزنی ها!
-چشم، … جون.
ولی تو اتاق صفحه بندی، با یه دسیسه ساده، بار دیگه ژنرال پیونشه کودتا می کرد و از قلب لی اوت صفحه به دبیرم و همفکراش بیلاخ نشون می داد.
پنج دقیقه و چند چارواداری بعد، “بچه ها” نسخه Tiff ژنرالو کله پا می کردند و سه چهار تا از مخالفهای پینوشه، نویدبخش آرمانشهر چپی ها برای خوانندگان روز بعد روزنامه می شدند.
از این خاطرات موش و گربه بازی من و رییسم که بگذریم، به دو دلیل بزرگ از این گوربه گور شده خوشم نمی آد: اول، کودتاچی بود (به نظرم کودتاچی ها، از زاهدی وطن فروش تا ویزویز مشرف نکبت، صندوق رای رو با چاه مستراح اشتباه می گیرند.) دوم، مصونیت داشت.
مصونیت سیاسی دیگه چه صیغه ای! چپی و راستی، کمونیست و نئومحافظه کار، شیراک و پیونشه، هر کسی مسئولیت داره، باید مقابل قانون پاسخگو باشه. حفظ امنیت ملی بهانه ای است برای سیاستمدارها که دور خودشون یه هزارتو بکشند و دور از چشم رسانه ها، مردم و حقوقشونو سربه نیست کنند.

