برگی از تاریخ



link   | add to Del.icio.us add to OYAX add to Balatarin | Tag: Farsi, Iran
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5 out of 5)
Loading ... Loading ...

۷ Comments so far

  1. مجتبی
    تیر ۲۷م, ۱۳۸۷ | ۱۶:۵۲

    دروس متری ۸ میلیون
    افسریه متری بالای یک میلیون
    و زعفرانیه و الهیه را یادم رفته
    اینجا قیمت ملک ماهی یکبار رشد میکنه
    برای ما جوونای تهرانی ازدواج داره تبدیل به یه رویا میشه چون با این حقوق ها حتی با شغل آزاد نمی تواتن اجاره داد و اگر اجاره داد عملا همه داشته ها را باید داد بابت اجاره و اصلا رشدی وجود نداره
    شاید بشه در حاشیه کرج یه خونه یه لونه پیدا کرد برای زندگی
    روحانیون هم که…
    زندگی خوش کم کم داره به یه رویا میرسه و بدتر از اون عادت کردن به این فجایع و مصیبت هاست

  2. سردبیر دیپلم
    تیر ۲۷م, ۱۳۸۷ | ۱۷:۵۵

    برگی که سوخت

  3. Behnoush
    تیر ۲۷م, ۱۳۸۷ | ۱۸:۰۶

    ای بابا!حرف باد هواست.دروغ هم فقط واسه ماها بده کنتر هم نمیندازه.
    “رسول اکرم فرمود: چه خیانت بزرگی است که به برادرت چیزی بگویی که او تو را تصدیق کند؛و تو به او دروغ گفته باشی .”
    اون جمله هم واسه این آوردم که آقا تو که حرف حضرت محمد رو همه جا از حفظ میگی و رو در و دیوار نوشتی،به اون دنیا او آتش و آهن مذاب اعتقاد داری…الله و اکبر
    یه شعری هست که شکل کودکانش رو مامان بابامون از بچهگی دم گوشمون خوندن و هممون حفظیم.جا داره اینجا براتون یاداوری بشه.
    اسم سراینده رو نمیدونم و نمیشناسم که اجازه بگیرم (با اجازه اقا/خانم سراینده).با اجازه کامل نمیذارم حاج آقا:
    توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود–حسنی کار و بار نداشت
    یه پارتی و یار نداشت–زور نداشت ریش نداشت
    پولم کم و بیش نداشت–حسنی ۲۵ ساله بود
    خسته از این چند ساله بود–تنها و بی تب و تاب
    نشسته بود تو آفتاب–تا وقتی رفت سربازی
    بهش نگند ناز نازی–حسنی آخه لیسانس داشت
    گر چه یه خورده شانس داشت–دانشگاهش دولتی بود
    گر چه اونم پولکی بود
    ننش می گفت:
    - حسنی بیا تو سایه–سایه ماله خدایه
    سایه که پول نمی خواد–ادا اصول نمی خواد
    باباش می گفت:
    - حسنی بریم ما سر کار ؟ - دلت خوشه کو کار کو کار؟
    - میخوای واست زن بگیریم ؟ - زن ! واسه ی من بیکار ؟
    باباش یه مرد خسته بود- خسته و دل شکسته بود
    چین و چروک صورتش- قصه ی صد تا غصه بود
    رو سکوی کنار در - کنار اون درِ بی در
    نشسته بود با صد امید - با سوزن و نخ سفید
    آروم جوراباشو می دوخت - دلش واسه باباش می سوخت………………….

  4. مهمان حاجی
    تیر ۲۸م, ۱۳۸۷ | ۱۲:۲۸

    تنها مرگ است که دروغ نمی گوید

    فکر میکنم از تمامی حرفهای آقایان و اعمالشان تنها مرگشان راست بود

    میتوان به همه برای مدتی دروغ گفت، و میتوان به عده ای برای همیشه. اما نمی توان به همه برای همیشه دروغ گفت

    البته من داره یواش یواش باورم میشه که میشه برای همیشه به مردم ایران دروغ گفت

  5. محمدرضا
    تیر ۲۸م, ۱۳۸۷ | ۱۹:۵۷

    چقدر هم این وعده ها عملی شدند. البته گویا اینگونه وعده ها در نظام انقلابی اسلامی موروثی است. کافیست به شعارهایی که احمدی نژاد قبل از ریاست جمهوریش نیم نگاهی بیاندازیم.

  6. یکی
    تیر ۲۹م, ۱۳۸۷ | ۲۱:۰۹

    اگه منظورت آقای خاتمی هست کور خوندی مزدور به شما می گن که از پشت خنجر می زنین
    یکی می گفت بزار دور دوم هم این یارو میمونه رای بیاره تا دهنشون به قدر کفایت سرویس بشه تا قدر عافیت رو بفهمن
    حالا برین پروژه عبور از خاتمی راه بندازین

  7. شهروز
    مهر ۲م, ۱۳۸۷ | ۰۱:۲۷

    رندی دروغگو برای تمام فصول

Leave a reply